تبليغاتX
عطر اقاقی
اکنون تو اینجایی گسترده چون عطر اقاقی ها در کوچه های صبح بر سینه ام سنگین

نمی دانم این را برای کی می نویسم ........

اما خسته ام ...خیلی هم خسته ام ...همین جوری تنها توی اتاقم ، پای این کامپیوتر مثله همیشه نشسته ام و با گوش دادن به ترانه و آهنگ های غمگین خودم رو تسکین می دم ...نمی دانم تو کی هستی و نوشته مرا می خوانی اما برای من همین کافی ست که نوشته ی مرا بخوانی ...و اگر خواستی با یه مشت حرف های مسخره بنویسی :آره تنهایی منم تنهام ......آه اما تنهایی من به اندازه ی یک دنیاست ...تنهایی من بزرگتر از آن است که در این اتاق خسته ام جا بگیرد ...اما نه برام بنویس .. برام از خودت بنویس ...شاید تنهایی  تو منو  تکون داد ....آه دارم  چه می گم :

اگه حتی بین ما فاصله یک نفسه

نفس منو بگیر

برای یکی شدن اگه مرگ بسه

نفس منو بگیر

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 11 PM  توسط Mehdi  | 

              تنها به ياد فروغ

 

 

من به یک ماه میاندیشم

 

من به حرفی در شعر

 

من به یک چشمه میاندیشم

 

من به وهمی در خاک

 

من به بوی غنی گندمزار

 

من به افسانهء نان

 

من به معصومیت بازی ها

 

و به آن کوچهء باریک دراز

 

که پر از عطر درختان اقاقی بود

 

من به بیداری تلخی که پس ازبازی

 

و به بهتی که پس از کوچه

 

و به خالی طویلی  پس از عطر اقاقی ها

 

+ نوشته شده در  جمعه 9 مرداد1388ساعت 8 PM  توسط Mehdi  | 

میان تاریکی دولب

بعد از تراکم دود سیگار

واژه ایی آبستن است ،

واژه ایی روشن

                   از شب سرشا ر

کاش این جنین هرگز،

به این قتلگاه شوم پر نمی کشید

و در انبوه حرف ها و مصیبت ها

زنجیر به پای عاطفه نمی بست !

اما لحظه ها ؟

لحظه ها هم از گفتن سرشارند

لحظه ...لحظه ی اعدام جهالت نزدیک است !

قافیه ی باکره ی تاریک ،

تاریک تر می شود !

کوچه ی لب از ازدحام  حرف ،

باریک تر می شود !

میان تاریکی  دولب ،

در ابتدایی ترین پایان ها!

دوستت دارم...

                 

                 دوستت دارم...

+ نوشته شده در  شنبه 3 اسفند1387ساعت 5 PM  توسط Mehdi  | 

 

من پری کوچک غمگینی را می شناسم 

که در اقیانوسی مسکن دارد

      

          فروغ

 

 پری کوچک غمگینی

که شب از یک بوسه می میرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.

 

           25 بهمن سالروز جاودانگی فروغ

 

من از کجا می آیم ؟

که اینچنین به بوی شب آغشته ام ؟

هنوز خاک مزارش تازه است

مزار آن دست سبز جوان را می گویم...

 

        فروغ

 

به مادرم گفتم:دیگر تمام شد!

همیشه پیش از آنکه  فکر کنی اتفاق می افتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم

 

          مزار فروغ

 

وقتی که زندگی من

چیزی نبود ، هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری

دریافتم که باید.باید..باید...

دیوانه وار دوست بدارم!

من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها می آیم

و این جهان به لانه ماران مانند است

و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی ست

که همچنان که تو را می بوسند

در ذهن خود طناب دار تو را می بافند.

 

            مراسم تشییع جنازه خورشید

 

خاک می خواند مرا هردم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

آه ، شاید عاشقانم  نیمه شب

گُل به روی گور غمناکم نهند

 

            مراسم تشییع جنازه ی خورشید تابناک شعر امروز

و این منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمناک اسمان
ونا توانی این دست های سیمانی

من راز فصلها را می دانم
و حرف لحظه ها را می فهمم
نجات دهنده در گور خفته است!
و خاک ، خاک پذیرنده
اشارتی ست به آرامش

 

        ماشین فروغ پس از تصادف

فروغ فرخ زاد در چنین روزی : در زمستانی غبار آلود و دور که وعده اش را داده بود. در طی یک سانحه اتومبیل جانش را از دست داد و ...........

انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده نمایان شد...

گویی او تجسم یک پرواز بود.پروازی که باید می آموخت و آموخته می شد ، اما مجال آموختن نیافت و در آخرین لحظه هاست که فریاد می کشد :

 پرواز را به خاطر بسپار

 پرنده مردنی ست!

گویی او می داند که باید کوله بارش را بر دارد و از جهان بی تفاوتی ها برود ...

گاهی اوقات فکر میکنم.درست است که مرگ هم یکی از قوانین طبیعت است ، اما آدم ، تنها در برابر  این قانون است که احساس حقارت و کوچکی می کند.یک مسئله ای است که هیچ کارش نمی شود کرد.حتی نمی شود برای از میان بردنش مبارزه کرد...فایده ای ندارد...باید باشد...خیلی هم خوب است...

در سوگ این بزرگ شاعر ایرانی چه می توان گفت ، جزسوگ سرود ها ی لبریز از آه و حسرت ، اما این همه شعر که  به پایش ریخته ایم ، اما کو؟ مگر سودی دارد!!؟؟

قطعه ای از یکی از شعر هایم که برای فروغ سروده ام :

رو به رو ی منی

با تمام نگاه های خنده ات

آمد و رفت

و من ،خسته از این همه سکوت که از تو جاری ست

برای نبودن تو

تا کی سینه ی سپید دیوار را به اشاره بگیرم

ای همنشین همیشه

گل گوشه  ی اتاقم

بدون خنده ات پژمرد

و صدای  تو آنقدر صمیمانه

در کنج ِویران سینه ام پیچید

که طپش هایم را به نام تو ثبت می کنم

تو با منی در هر طپش

در این شبِ آرام ِ سرد

فروغ...

تو را به نام می خوانم...

فروغ...

 

                             فروغ از بچگی تا نوجوانی

 

در خیابان های سرد شب

جز خداحافظ ، خداحافظ ، صدایی نیست

قلب من گویی در آن سوی زمان جاری ست

زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد.

زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد..

زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد...

 .......................................................................................................................................

به دلیل آنکه زیاد به نوشتن زندگینامه مایل نبودم و فکر می کنم به اندازه کافی از زندگینامه فروغ فرخ زاد می دانید به این خاطر از نوشتن آن صرف نظر  کردم ...اما به توصیه ی دوستان این کار را می کنم ...اما زندگینامه ای که می نویسم چارچوب مشخصی ندارد وتنها از ذهنم کمک می گیرم  و جسته و گریخته هر آنچه را که به یادم می آید برایتان می نویسم:

فروغ فرخ زاد دختری شاد و شیطان در 15 دی ماه 1313 به دنیا آمد ...او در  سختی چارچوب خشک جامعه نمی گنجید و از همان ابتدای زندگی اش در شکستن قواعد  ماهر بود و  خوب می دانست که زنان ایرانی در شرایط بد جامعه ی آن روز، از بی عدالتی های اجتماعی  رنج می برند و به شکستن قواعد پرداخت و اسارت را با تمام وجود فریاد کرد وتمام دیوارها را شکست و عصیان کرد ... زندگی زناشویی فروغ با پرویز شاهپور که اکنون از چهره های بزرگ کاریکلماتور ایران به شمار می آید ، تداوم نیافت اما حاصل این ازدواج کامیار شاهپور بود که اکنون نقا ش هستند. فروغ حتی نمی توانست پسرش را ببیند و در تنهایی و تنهایی و تنهایی، در را به روی خودش می بست و شب ها تا صبح گریه می کرد. در این میان بود که به عنوان تایپیست در مرکز گلستان فیلم استخدام شد پس از مدت کمی به سبب نبوغ واستعدادش و مشخص شدن توانایی هایش توسط ابراهیم گلستان ، برای دیدن دوره های تدوین و کارگردانی سفر هایی را به اروپا داشت. فروغ فیلم خانه سیاه است  را به حمایت از جذامیان ساخت.و برنده جایزه های متعدد بین المللی  شد و همچنین یونسکو از او تقدیر کرد و از زندگی او یک فیلم کوتاه ساخت. فروغ از جذامخانه ، یک پسر را به عنوان فرزند خواندگی  به تهران آورد. فروغ در صحنه تاتر هم فعالیت هایی را داشت و کارگردانی فیلم های کوتاه دیگری را هم انجام داد. دید فروغ کم کم نسبت به زندگی تغییر کرد و با وجود اینکه هنوز جوان بود به پختگی یک زن رسید و تولدی دیگر را به جامعه هدیه کرد ...اما چه می توان کرد؟ زندگی ، چهره سختش را به تصویر می کشید. فروغ  پس از تولدی دیگر ، در حال سرودن مجموعه  ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد بود که برای همیشه چشم  هایش را به زندگی بست.فروغ از خانه پدرش بیرون آمد و سوار ماشین شد و  سر خیابان برای برخورد نکردن با سرویس مدرسه قلهک  فرمان را کج کرد و به  کناره دیوار و جوی آب برخورد کرد و از ماشین به بیرون پرتاب شد و ...

25 بهمن 1345 از آن روز به بعد دیگر، دنیا بی فروغ شد!دنیا بی فروغ شد. زندگی فروغ را نمی توان از ذهن مفلوج  من فهمید...بلکه باید کتاب ها نوشت اما بازهم اگر بخواهیم به طورواقعی او را بفهمیم باز هم کم است ...اما نه !اصلاً کمیت مهم نیست این کیفیت است که مهم است  چرا که حتی با یک نگاه هم می شود فروغ را از درون  عکس های لبریز از حرفش فهمید...

دنیا بی فروغ شد!

                   

                  دنیا بی فروغ شد!!!

+ نوشته شده در  جمعه 18 بهمن1387ساعت 3 PM  توسط Mehdi  | 

من این ایوان نُه تو را نمی دانم

من این نقاش جادو را نمی دانم

گهی گیرد گریبانم ،گهی دارد پریشانم

من این خوش روی بد خو  را نمی دانم

دگر باره پریشانم، دگر باره پریشانم

چنان مستم، چنان مستم ره خانه نمی دانم

بیا ساقی، بیا ساقی شراب عشق ما را ده

 اگر باشد غباردل به پای دیده بنشانم

چو طفلی گم شدستم من میان کوی و بازاری

که این بازار و این کو را نمی دانم ،نمی دانم

مرا گوید مرو هر سو تو اِستادی بیا این سو

که من آن سوی بی سو را نمی دانم،نمی دانم

چو طفلی گم شدستم من میان کوی و بازاری

که این بازار و این کو را نمی دانم ،نمی دانم

مرا جان طرب پیشه که بی مطرب نه یار آمد

من این جان طرب جو را نمی دانم

برو ای شب زپیش من،مپیچان زلف و گیسو

 که جز آن جَعد گیسو را نمی دانم

                                                      مولانا

واقعاً ما آدم ها در این دنیا تک و تنها در میان کو ی و بازار این دنیا گم شده ایم !!

باید راه را پیدا کنیم.

 همان آن سوی بی سو را!!!

چو طفلی گم شدستم من میان کوی و بازاری

که این بازار و این کو را نمی دانم ،نمی دانم

           پاییز در روستای برغان    

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آذر1387ساعت 8 PM  توسط Mehdi  | 

               کاش چون پاییز بودم

از تنگنای محبس  تاریکی

از منجلابِ تیره این دنیا

بانگ پُر از نیاز مرا

آه،ای خدای قادر بی همتا

 

یک دم ز گِرد پیکر من بشکاف

بشکاف این حجابِ سیاهی را

شاید درون سینه من بینی

این مایه ی گناه و تباهی را

 

دل نیست این دلی که به من دادی

در خون تپیده ، آه ، رهایش کن

یا خالی از هوی و هوس دارش

یا پایبند مهر و وفایش کن

 

از دیدگان روشن من بستان

شوقِ به سوی غیر دویدن را

لطفی کن ای خدا و بیاموزش

از برقِ چشم غیر رمیدن را

 

عشقی به من بده که مرا سازد

همچون فرشتگان بهشتِ تو

یاری به من بده که در او بینم

یک گوشه از صفای سرشتِ تو

 

آه ! ای خدا که دست توانایت

بنیان نهاده عالم هستی را

بنمای روی و از دل من بستان

شوق گناه و نفس پرستی را

 

راضی مشو که بنده ناچیزی

عاصی شود ،به غیر تو روی آورد

راضی مشو که سیل سرشکش را

در پای جام باده فرو بارد

 

از تنگنای محبس  تاریکی

از منجلاب تیره این دنیا

بانگ پر از نیاز مرا

آه،ای خدای قادر بی همتا

                                        فروغ فرخ زاد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مهر1387ساعت 3 PM  توسط Mehdi  | 

              

               خورشید پیش فلب تو طفل آینه هم نیست

زخم دل کاری ست

بعد از هزاران سال

جواب من به تو آری ست

سالها پیش انگار همین دیروز بود

اما هنوز ماجرای چشم های من بارانی ست

برسطح جاده نورانی عبور

 طرح سفر جاری ست

در انتهای وهم غلیظ عاطفه ام مانده ام

پاهایم از عبور خسته

همچون پرنده ایی پر و بال شکسته

به زمین آمدم

در غرفه ی کوچک دنیا دمی نشستم

نگاه من در جذبه زیبایی گم شد

ناگاه بوسه ایی خواب لب هایم را ربود

چشمی به دوردست زمین دوختم

من به اینجا نباید نزول می گردم

چه کسی  چشم های مرا خواب کرد

راه را اشتباه آمدم

در این تیرگی

برای یافتن تو

روشنایی خورشید هم کم می آورد

در مکاشفه نور، وهم خاک پاره است.

در بیراه ی دنیا

قلبت را بگشا ...

خورشید پیش قلب تو طفل آینه هم نیست.

در مکاشفه نور، وهم خاک پاره است.

                                             مهدی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 10 PM  توسط Mehdi  | 

                  فروغ به نهایت پیوست

من این کنج قفس مرغی اسیرم             

فروغ،اسیر را در حال و هوای اسارت خویش نوشت.میان قفل های آهنین جفا کاری، اسیر دنیای بسته ما آدم ها،اسیر میان اندیشه های تنبل بیمار،اسارت تا بدان جایی انجامید که دیواری بلند بر نرده های قفس گماشته شد و فروغ پشت پنجره اش نشست و روبه دیوار تمام نقش های دیوار را به تصویر کشید  و دیواررا در غروبی دور با تمام هنرمندیش خلق کرد:

دیده می دوزم به دنیایی که چشم پر فسون تو

همچنان در ظلمت رازش

گرد آن دیوار می سازد.

دیوار به ظاهر نا امید کننده است و مثل حجابی سنگی مانع ارتباط با دنیای خارج است اما فروغ راهی را یافت که نمی توان گفت عاقلانه ترین راه ، بلکه بهتراست بگویم شجاعانه ترین راه بود ، راهی که درآن مصلحت اندیشی نیست!او عصیان کرد!!!!

و دیوار را با تمام سختی اش در هم شکست!فروغ اسارت را با عصیان چاره بخشید و مثل اسیری که از دنیای بسته ی زندان خسته شده ، به پا خواست و فریاد آزادی و عصیان سر داد .

و آنچان فریاد محکمی کشید که دیوار را فرو ریخت.عصیان فروغ سر آغاز یک راه تازه است که گویی درکی بهتر و چشم بینا تری  نسبت به دنیا پیدا کرده که دیگر اسیر نیست.فضای اسارت تاریک و محدود است.در واقع سه کتاب فروغ  سیر تکاملی یک جنین را طی می کنند که برای رسیدن به این جهان این ور وآن ور می کند،گاهی به سینه لگد می زند،گاهی با عطسه هایی خود را به جامعه( مادر) اثبات می کند.درست مثلی جنینی که در انتظارمتولد شدن است و آرزوی تکامل را دارد .فروغ به عصیانی راه یافت که حجاب سنگین دنیای تاریک اطرافش را از میان برداشت و به تولیدی دیگر راه یافت!او متولد شد و ایمان آورد...و اینجاست که نهایت تمامی نیرو را در پیوستن می یابد ...

نهایت تمامی نیرو ها پیوستن است ، پیوستن

به اصل روشن خورشید

و ریختن به شعور نور

او پیوست به زلال ترین جهت پرواز ،آنجا که پرها ی من  از درک  نهایت نیروها خواهد سوخت.

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست...

                                         مهدی 

+ نوشته شده در  شنبه 16 شهریور1387ساعت 10 PM  توسط Mehdi  | 

دوستان گرامی از این پس می خواهم در این قسمت با هم از یک رمان و یا نمایشنامه و یا داستان و یا هر کتاب دیگری که دوست دارید  حرف بزنیم بیایید با گفتگویی دوطرفه با هم رودررو بحث کنیم من برای شما از یک رمان شرحی کوتاه می دهم وشما هم باید از یک رمان یا داستان که تحت تأثیر آن قرار گرفته اید حرفی بزنید از این طریق می توانیم از مطالعات هم استفاده کنیم.در ضمن  پیگیری شما موجب دلگرمی من برای ادامه این بخش است .

تو را من چشم در راهم!...

ا.کتاب غم های ورتر جوان

2.کتاب ،فیلم، راز

3.کتاب چشم دل بگشا

3.کتاب آیین زندگی

4.کتاب شعر .  تی .اس الیوت


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت 9 PM  توسط Mehdi  | 

              کجایی کجا؟

در عمق ذهن صدایی نهیب می زند مرا

 کجایی کجا؟

همین پایین

کنار گربه سیاه

دوباره صدا نهیب می زند ...

کجایی کجا؟

همین پایین

در ماورای حس 

آنجا که زمان خود را گم می کند

و در فلسفه اشیاء گم می شود

 آنجا که  انسان  بُعد جسم را می شکند

و در بوسه ی زرد احجام ِ پِر تحرک

 حادثه ی  گذشتِ زمان را می فهمد !!!

همین پایین

در ماورای حس 

پُرم از زندگی

پُرم از لحظه های دور

پُرم از گذشته

در حسرت درخت توت خانه پدری

کبوتر دو خانه آن ور تری

در حسرت پشته بام کاه گلی

شمردن ستاره ها

بر فراز بام کودکی

 

بستر سردِ خواب

عطر بوسه های گرم مادر

هنوز  بر  گونه های کودکیم حس می شود

عریانی شب

پنهان در پوست روشن ماه

 

دوباره صدا نهیب می زند

کجایی کجا؟

همین بالا!

بر فراز قلب های تیر خورده ی سرد

کنار انفجار درد

دست در دست روشنِ ماه

به خواب گریه بار شبانه ام جان می سپارم.

                                               مهدی

+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 10 PM  توسط Mehdi  | 

...

وای، باران،

باران،

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما ،

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟!

                                         حمید مصدق

                   شیشیه دلم برای آمدنت همیشه خیس است!

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 10 PM  توسط Mehdi  | 

                   پرواز 

باخدا بودن حسی دارد که ریشه های سبز امیدواری را بر شاخه های خشکیده جانِ آدمی بارور می سازد، رد پای خدا تا کجای  زندگیتان دیده می شود؟

خدا همیشه و همه جا با ماست.وقتیکه با ظاهری منطقی دروغ می گوییم،وقتی که چشمایمان را به روی حقیقت می بندیم،وقتیکه حق دیگران را ضایع می کنیم،وقتیکه برای ریا جلوی چشم دیگران نماز می خوانیم ،این را بدان آنهنگام که کار زشت و یا گناهی را انجام دادی و کسی تو را ندید مطمئن باش اون کسی که باید می دید،دیده!!!گفتم نماز.راستی نماز،چند وقت پیش بود که دختر جوانی در آشنایان ما بر اثر تصادف اتومبیل فوت کرد.چند ماه بعد دختر جوان به خواب خواهرش آمد و به خواهرش گفت :حال من خوب است اما... تونمازت را بخوان ،من اینجا به خاطر نخواندن نماز،نمیدانی که چه می کشم؟!!!بیایید به خاطر خود و خدای مهربان نماز را باصداقت و از سر ایمان بخوانیم نه از سر ریا!!

ردپای خدارا در قلبت جستجو کن ...درست می شنوی،صدای طپشِ های  قلب توصدای قدم های خداست.

+ نوشته شده در  جمعه 10 خرداد1387ساعت 4 PM  توسط Mehdi  | 

 

                         

آن گاه که تنها شدی و در جست و جوی یک تکیه گاه مطمئن هستی ،بر من توکل نما.

{سوره نمل آیه 97}

اوست خدایی که چون شب بخواب می روبد  جان شما را نزد خود برده و شما را می میراند  و آنچه را که در روز انجام میدهید،می داند و پس از آن مرگ موقت (خواب) شما را بر می انگیزاند تا موقع مرگ (خواب ابدی )شما فرا رسد، سپس هنگام مرگ به سوی او بازمیگردید تا به نتیجه آنچه کرده اید شما را آگاه گرداند.

{سوره انعام آیه 60}

هرگاه آدمی به رنج وزیانی در افتد همان لحظه  فوراً ما را(خدا)به دعا می خواند.آنگاه که رنج و زیانش برطرف شود،بازچنان به حال غفلت و غرور باز میگردد که گویی هیچ گاه خدا را برای دفع ضرر و رنج خود نخوانده است.

{سوره یونس آیه 12}   

و ما نتیجه نیک و بد  اعمال هر انسانی  را بر گردن او آویزان ساختیم(که ملازم  و قرین همیشگی او باشد)در روز قیامت کتابی (که نامه اعمال اوست)براو بیرون آوریم .در حالیکه آن نامه چنان باز باشد که همه اوراق آنرا یکمرتبه  ملاحظه کند. وبه  اوخطاب رسد که تو خود کتاب اعمالت را بخوان (و بنگر که در دنیا چه کرده ایی)که خود تو تنها برای رسیدگی به حساب خویش کافی هستی.

{سوره اسراء آیه 14-13}

هرگز آنچه را که علم و اطمینان نداری دنبال نکن و بی تحقیق در پی سخنی نرو و کسی را بدون تحقیق  نیک و بد نخوان و از احدی نکوهش و ستایش روا مدار و به کسی ظن بد نبر ،که در پیشگاه حکم خدا چشم و گوش و دلها مسئولند.

{سوره اسراء آیه 36}                                                                   

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 8 PM  توسط Mehdi  | 

                                    

                                           

                                                       " قلب هاى يخى"

     قلب هاى يخ زده  

     بااين سكوتِ سنگينِ عجيب

     با چهره هاى تيره و درهم

     گويى تمام نواها و صداهاى سهمگين خود را

     در بُهت نا باورانۀ شب پنهان مى كنند               


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 11 AM  توسط Mehdi  | 

در دیاری دیگر،خاطرات سفر اروپا فروغ درسال 1335

                 فروغ فرخ زاد

عاشقم،عاشق ستاره ی صبح

عاشق ابرهای سرگردان

عاشق روزهای بارانی

عاشق هرچه نام توست برآن

روزهای آخر مثل این بود که همه با من مهربانتر شده بودند گو اینکه آنها بهانه ای برای نامهربانی نداشتند زیرا به یاد ندارم که هرگز در زندگیم به کسی بد کرده و یا کسی را بی جهت آزرده کرده باشم.گمان می کنم در اواسط تیر ماه 35 تهران را ترک کردم.روز رفتن بود بعد از نهار با پسرم روی تخت خواب دراز کشیدیم و من مثل همیشه برای او قصه گفتم در آن حال فکر می کردم که اگر من بروم چه کسی موهای او را شانه خواهد زد؟چه کسی برای او لباسهای قشنگ خواهد دوخت؟چه کسی به قدر من او را دوست خواهد داشت!؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 8 PM  توسط Mehdi  |