عقربه ها معکوس می چرخند
ساعت های منگ
آویخته به پاهای مسلوب انسان
در گذشته ی خاکی کوچه ها،
در اسفل خام زمین
به دنبال روح بایگانی شده ی انسان می گردند!
شاید در عمق تاریکی شب
روحی نعره زنان آرمیده باشد!!!
زمین در تاریکی می پوسد
اما خورشید؟؟؟
شاید قلب خورشید را دزدیده باشند!
بیچاره انسان
هنوز با چشم های نیم باز
خواب آزادی را می بیند!!!
رها.م.ش
حقیقت این نیست که
چرا شب مهتاب است
حقیقت این است که
دل من بی تاب است
حقیقت این نیست که
چرا شب سیاه است
حقیقت این است که
همنشین من یک آه است
حقیقت در گوشه عزلت یک شاعر
از تلخی زهر کلام جان می سپارد
حقیقت این است که شاعر تنهاست
این اتفاق ساده ایی نیست
صحبت از تنهایی شاعر است
صحبت از شعری ست
که در تنگنای ذهن
رها از هجوم آه می شود
اما باز اسیر این شب سیاه می شود
صحبت از رهایی شاعر است
صحبت از شعری ست
که بوسه گاه لب های بی پناه می شود
صحبت از شعری ست که راه می شود!!!
تمام روز تنها
تنها تر از خورشید
تمام روز تنها
تنها به یک امید
به امید سلامی شاید
به امید نوازش دستی
که چاره ایی باشد رگبار بونه ام را
به امید لبی
که بفشارد سردی گونه ام را
به بوسه ایی گرم ، به کلامی نرم
تمام روز تنها
به امید سلامی شاید
به امید دستی که بگشاید
آستانه ی بی عبور این در بسته را
امروز دل من منتظر یک میهمان بود
اما افسوس امید هم از دل من گریزان بود
نشستم در قاب پنجره ایی که بر امواج دریا بازمی شود
نشستم با تمام ناامیدی باز هم امیدوار
به نگاهی
به کلامی
به بوسه ای
به سلامی
تمام روز تنها
در زیر باران تنها...
بهار 89_ شمال
چقدر از هم دور افتاده تنهاییم
من در این گوشه تنها
تو در آن گوشه رها
و این زمان
می بینی چقدر ظالم است !
تو را زودتر به تنهایی کشاند
و من ...
و من آمدم ، وقتی که تو
تمام ستاره هایت را شمارده بودی
تمام شعرهایت را آه کشیده بودی
تمام گنجشگ های مرده ات را به خاک سپرده بودی
آه...
وقتی آمدم که تو به اوج رسیده بودی
اما من ، هنوز اول راه
تو رو من کردی
و در حاشیه ی غروب نوشتی
"پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست"
تنها به ياد فروغ
من به یک ماه میاندیشم
من به حرفی در شعر
من به یک چشمه میاندیشم
من به وهمی در خاک
من به بوی غنی گندمزار
من به افسانهء نان
من به معصومیت بازی ها
و به آن کوچهء باریک دراز
که پر از عطر درختان اقاقی بود
من به بیداری تلخی که پس ازبازی
و به بهتی که پس از کوچه
و به خالی طویلی پس از عطر اقاقی ها
میان تاریکی دولب
بعد از تراکم دود سیگار
واژه ایی آبستن است ،
واژه ایی روشن
از شب سرشا ر
کاش این جنین هرگز،
به این قتلگاه شوم پر نمی کشید
و در انبوه حرف ها و مصیبت ها
زنجیر به پای عاطفه نمی بست !
اما لحظه ها ؟
لحظه ها هم از گفتن سرشارند
لحظه ...لحظه ی اعدام جهالت نزدیک است !
قافیه ی باکره ی تاریک ،
تاریک تر می شود !
کوچه ی لب از ازدحام حرف ،
باریک تر می شود !
میان تاریکی دولب ،
در ابتدایی ترین پایان ها!
دوستت دارم...

من پری کوچک غمگینی را می شناسم
که در اقیانوسی مسکن دارد

پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.

من از کجا می آیم ؟
که اینچنین به بوی شب آغشته ام ؟
هنوز خاک مزارش تازه است
مزار آن دست سبز جوان را می گویم...

به مادرم گفتم:دیگر تمام شد!
همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم

وقتی که زندگی من
چیزی نبود ، هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم که باید.باید..باید...
دیوانه وار دوست بدارم!
و این جهان به لانه ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی ست
که همچنان که تو را می بوسند
در ذهن خود طناب دار تو را می بافند.

خاک می خواند مرا هردم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه ، شاید عاشقانم نیمه شب
گُل به روی گور غمناکم نهند

و این منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمناک اسمان
ونا توانی این دست های سیمانی
من راز فصلها را می دانم
و حرف لحظه ها را می فهمم
نجات دهنده در گور خفته است!
و خاک ، خاک پذیرنده
اشارتی ست به آرامش

فروغ فرخ زاد در چنین روزی : در زمستانی غبار آلود و دور که وعده اش را داده بود. در طی یک سانحه اتومبیل جانش را از دست داد و ...........
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده نمایان شد...
گویی او تجسم یک پرواز بود.پروازی که باید می آموخت و آموخته می شد ، اما مجال آموختن نیافت و در آخرین لحظه هاست که فریاد می کشد :
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست!
گویی او می داند که باید کوله بارش را بر دارد و از جهان بی تفاوتی ها برود ...
گاهی اوقات فکر میکنم.درست است که مرگ هم یکی از قوانین طبیعت است ، اما آدم ، تنها در برابر این قانون است که احساس حقارت و کوچکی می کند.یک مسئله ای است که هیچ کارش نمی شود کرد.حتی نمی شود برای از میان بردنش مبارزه کرد...فایده ای ندارد...باید باشد...خیلی هم خوب است...
در سوگ این بزرگ شاعر ایرانی چه می توان گفت ، جزسوگ سرود ها ی لبریز از آه و حسرت ، اما این همه شعر که به پایش ریخته ایم ، اما کو؟ مگر سودی دارد!!؟؟
قطعه ای از یکی از شعر هایم که برای فروغ سروده ام :
رو به رو ی منی
با تمام نگاه های خنده ات
سالروز مرگ خورشید
آمد و رفت
و من ،خسته از این همه سکوت که از تو جاری ست
برای نبودن تو
تا کی سینه ی سپید دیوار را به اشاره بگیرم
ای همنشین همیشه
گل گوشه ی اتاقم
بدون خنده ات پژمرد
و صدای تو آنقدر صمیمانه
در کنج ِویران سینه ام پیچید
که طپش هایم را به نام تو ثبت می کنم
تو با منی در هر طپش
در این شبِ آرام ِ سرد
فروغ...
تو را به نام می خوانم...
فروغ...

در خیابان های سرد شب
جز خداحافظ ، خداحافظ ، صدایی نیست
قلب من گویی در آن سوی زمان جاری ست
زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد.
زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد..
زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد...
.......................................................................................................................................
به دلیل آنکه زیاد به نوشتن زندگینامه مایل نبودم و فکر می کنم به اندازه کافی از زندگینامه فروغ فرخ زاد می دانید به این خاطر از نوشتن آن صرف نظر کردم ...اما به توصیه ی دوستان این کار را می کنم ...اما زندگینامه ای که می نویسم چارچوب مشخصی ندارد وتنها از ذهنم کمک می گیرم و جسته و گریخته هر آنچه را که به یادم می آید برایتان می نویسم:
فروغ فرخ زاد دختری شاد و شیطان در 15 دی ماه 1313 به دنیا آمد ...او در سختی چارچوب خشک جامعه نمی گنجید و از همان ابتدای زندگی اش در شکستن قواعد ماهر بود و خوب می دانست که زنان ایرانی در شرایط بد جامعه ی آن روز، از بی عدالتی های اجتماعی رنج می برند و به شکستن قواعد پرداخت و اسارت را با تمام وجود فریاد کرد وتمام دیوارها را شکست و عصیان کرد ... زندگی زناشویی فروغ با پرویز شاهپور که اکنون از چهره های بزرگ کاریکلماتور ایران به شمار می آید ، تداوم نیافت اما حاصل این ازدواج کامیار شاهپور بود که اکنون نقا ش هستند. فروغ حتی نمی توانست پسرش را ببیند و در تنهایی و تنهایی و تنهایی، در را به روی خودش می بست و شب ها تا صبح گریه می کرد. در این میان بود که به عنوان تایپیست در مرکز گلستان فیلم استخدام شد پس از مدت کمی به سبب نبوغ واستعدادش و تشخیص توانایی هایش توسط ابراهیم گلستان ، برای دیدن دوره های تدوین و کارگردانی سفر هایی را به اروپا داشت. فروغ فیلم خانه سیاه است را به حمایت از جذامیان ساخت.و برنده جایزه های متعدد بین المللی شد و همچنین یونسکو از او تقدیر کرد و از زندگی او یک فیلم ساخت. فروغ از جذامخانه ، یک پسر را به عنوان فرزند خواندگی به تهران آورد. فروغ در صحنه تاتر هم فعالیت هایی را داشت و کارگردانی فیلم های کوتاه دیگری را هم انجام داد. دید فروغ کم کم نسبت به زندگی تغییر کرد و با وجود اینکه هنوز جوان بود به پختگی یک زن رسید و تولدی دیگر را به جامعه هدیه کرد ...اما چه می توان کرد؟ زندگی ، چهره سختش را به تصویر می کشید. فروغ پس از تولدی دیگر ، در حال سرودن مجموعه ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد بود که برای همیشه چشم هایش را به زندگی بست.فروغ از خانه پدرش بیرون آمد و سوار ماشین شد و سر خیابان برای برخورد نکردن با سرویس مدرسه قلهک فرمان را کج کرد و به کناره دیوار و جوی آب برخورد کرد و از ماشین به بیرون پرتاب شد و ...
25 بهمن 1345 از آن روز به بعد دیگر، دنیا بی فروغ شد!دنیا بی فروغ شد. زندگی فروغ را نمی توان از ذهن مفلوج من فهمید...بلکه باید کتاب ها نوشت اما بازهم اگر بخواهیم به طورواقعی او را بفهمیم باز هم کم است ...اما نه !اصلاً کمیت مهم نیست این کیفیت است که مهم است چرا که حتی با یک نگاه هم می شود فروغ را از درون عکس های لبریز از حرفش فهمید...
دنیا بی فروغ شد!

من این ایوان نُه تو را نمی دانم
من این نقاش جادو را نمی دانم
گهی گیرد گریبانم ،گهی دارد پریشانم
من این خوش روی بد خو را نمی دانم
دگر باره پریشانم، دگر باره پریشانم
چنان مستم، چنان مستم ره خانه نمی دانم
بیا ساقی، بیا ساقی شراب عشق ما را ده
اگر باشد غباردل به پای دیده بنشانم
چو طفلی گم شدستم من میان کوی و بازاری
که این بازار و این کو را نمی دانم ،نمی دانم
مرا گوید مرو هر سو تو اِستادی بیا این سو
که من آن سوی بی سو را نمی دانم،نمی دانم
چو طفلی گم شدستم من میان کوی و بازاری
که این بازار و این کو را نمی دانم ،نمی دانم
مرا جان طرب پیشه که بی مطرب نه یار آمد
من این جان طرب جو را نمی دانم
برو ای شب زپیش من،مپیچان زلف و گیسو
که جز آن جَعد گیسو را نمی دانم
مولانا
واقعاً ما آدم ها در این دنیا تک و تنها در میان کو ی و بازار این دنیا گم شده ایم !!
باید راه را پیدا کنیم.
همان آن سوی بی سو را!!!
چو طفلی گم شدستم من میان کوی و بازاری
که این بازار و این کو را نمی دانم ،نمی دانم

از تنگنای محبس تاریکی
از منجلابِ تیره این دنیا
بانگ پُر از نیاز مرا
آه،ای خدای قادر بی همتا
یک دم ز گِرد پیکر من بشکاف
بشکاف این حجابِ سیاهی را
شاید درون سینه من بینی
این مایه ی گناه و تباهی را
دل نیست این دلی که به من دادی
در خون تپیده ، آه ، رهایش کن
یا خالی از هوی و هوس دارش
یا پایبند مهر و وفایش کن
از دیدگان روشن من بستان
شوقِ به سوی غیر دویدن را
لطفی کن ای خدا و بیاموزش
از برقِ چشم غیر رمیدن را
عشقی به من بده که مرا سازد
همچون فرشتگان بهشتِ تو
یاری به من بده که در او بینم
یک گوشه از صفای سرشتِ تو
آه ! ای خدا که دست توانایت
بنیان نهاده عالم هستی را
بنمای روی و از دل من بستان
شوق گناه و نفس پرستی را
راضی مشو که بنده ناچیزی
عاصی شود ،به غیر تو روی آورد
راضی مشو که سیل سرشکش را
در پای جام باده فرو بارد
از تنگنای محبس تاریکی
از منجلاب تیره این دنیا
بانگ پر از نیاز مرا
آه،ای خدای قادر بی همتا
فروغ فرخ زاد

زخم دل کاری ست
بعد از هزاران سال
جواب من به تو آری ست
سالها پیش انگار همین دیروز بود
اما هنوز ماجرای چشم های من بارانی ست
برسطح جاده نورانی عبور
طرح سفر جاری ست
در انتهای وهم غلیظ عاطفه ام مانده ام
پاهایم از عبور خسته
همچون پرنده ایی پر و بال شکسته
به زمین آمدم
در غرفه ی کوچک دنیا دمی نشستم
نگاه من در جذبه زیبایی گم شد
ناگاه بوسه ایی خواب لب هایم را ربود
چشمی به دوردست زمین دوختم
من به اینجا نباید نزول می گردم
چه کسی چشم های مرا خواب کرد
راه را اشتباه آمدم
در این تیرگی
برای یافتن تو
روشنایی خورشید هم کم می آورد
در مکاشفه نور، وهم خاک پاره است.
در بیراه ی دنیا
قلبت را بگشا ...
خورشید پیش قلب تو طفل آینه هم نیست.
در مکاشفه نور، وهم خاک پاره است.
مهدی